داستان پندآموز- پسری که موتور میخواست
ماجرای یک پسر،صاحب کارش وموتورسیکلت
پسر پانزده ساله ای بودکه زندگی روبه راهی نداشت.هیچ وقت از مدرسه خوشش نمی آمدو توانایی خوبی در توشتن به دست نیاورده بودو اوضاعش مدام بدتر میشد.
مدرسه ای که او می رفت اولیاءدلسوزی داشت. سرانجام والدین،مشاور و مدیر مدرسه با هم جلسه ای گذاشته و به این نتیجه رسیدند که اگر پسر بتواند شغلی برای خودش دست و پا کند،میتوانند معافیت هایی برای او قایل شوند.شاید او از آن دسته پسرانی بود که در دنیای بزرگسالان بیشتر از دنیای بینابینی مدرسه احساس خوشحالی میکرد.
سرانجام در یک پیتزا فروشی مشغول به کار شدو مدرسه را ترک کرد.صاحب کارش مردی بود حدود 35 ساله و کارش روز به روز رونق بیشتری میگرفت.پسر باعلاقه مشغول کار بودو همانطور که صدایش دورگه میشد حساب بانکی اشش نیز پر و پرتر میشد.حال پدر و مادرش از مساله ای تازه نگران بودند.پسر تصممی داشت موتورسیکلت بخردتا راحت تر به محل کارش برود در حالی که خانه آنها در جایی بود که برای رسیدن به آن عبور باید از جاده ی لغزنده و کوهستانی گذر می کرد.
والدینش هرچه اصرار داشتند که ماشین بخرد نمی پذیرفتو زمان هم به سرعت میگذشت و پس انداز برای خرید موتور در حال کامل شدن بود.
روزی پسر به خانه آمدو به عادت نوجوانان همینطور که از کنار میز رد می شد،حرفهایی جدید میزد،پسر گفت :"ای بابا!من دیگه نمیخوام موتور بخرم،وقتی با صاحبکارم صحبت کردم میگفت آدمی که خونش این بالاست باید خیلی احمق باشه که موتور بخره،حرفش این بود که پولامو جمع کنم و ماشین بخرم."
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.._._._._._._._.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-._._._._._._._._._._.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
نتیجه گیری:
پسرها هنگام بلوغ نیاز دارند تا دوستی بزرگتر خود جدای از خانواده _ و صد البته قابل اعتماد_ داشته باشند؛اگر پدر و مادر با این فرد ارتباط برقرار کنند میتوانند بسیاری از آنچه را میخواهند به نوجوان آموزش دهند.
نوجوان در این سن نیاز به یک الگوی خوب دارد.
نوجوان خود را درک کنید.