اصول تربیتی کودک

روانشناسی تربیت کودک

اصول تربیتی کودک

روانشناسی تربیت کودک

اصول تربیتی کودک

با فرزندم چگونه صحبت کنم؟
آموزشهای مختلف رو چطور و از چه سنی به او بیاموزم؟
چه کنم تا اعتماد به نفس کودکم زیاد باشد؟
با لجبازی های کودکم چگونه برخورد کنم؟
چه بازی هایی برای کودکم مناسب است؟
آیا لازم است با فرزندم بازی کنم؟
چرا باید با فرزندم بازی کنم؟
آموزش روخوانی در سنین پایین خوب است یا بد؟
زبان دوم را از چه سنی آغاز کنم؟
مهد کودک،خوب یا بد؟
سن مناسب برای رفتن به مهد کودک؟
چه کنم تا فرزندم به درس علاقه مند باشد؟
با تکالیف مدرسه چه کنیم؟
آماده شدن برای ورود به دبستان چگونه؟
چه کنم فرزندم با تفکر مثبت آشنا باشد؟

و صدها سوال از این دست که نتیجه سالها بررسی،تجربه و مطالعه است و قرار است در این وبلاگ پاسخ آنها را بیابیم.

با ما همراه باشید.

شاد،پیروز و سر افراز باشید .
حسین غفوری
مدیر وبلاگ

بایگانی

داستان واقعی "من همین الان ماست سون میخوام"

چهارشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۳:۲۷ ب.ظ




فکر میکنید اشکال از کجاست؟شما باشید با چنین بچه ای چه میکنید؟


بعد از اینکه شام خوردیم همراه همسر و پسر٧ساله ام برای شب نشینی رفتیم منزل یکی از اقوام،وقتی رسیدیم فهمیدیم هنوز شام نخورده اند.

پسر ٨ساله خانواده اقوام ما گفت :مامان گرسنمه

مادریک بشقاب عدس پلو همراه یک کاسه ماست پاکبان برای پسر آماده کرد

پسر : من ماست سون میخوام !

مادر : سون نداریم ،اینم ماستش خوبه

پسر (باتاکید بیشتر ): من سون میخوام ،اینو نمیخوام

مادر : ماستش خوبه فرقی با سون نداره

پسر (با کمی فریاد): من سون میخوام،نمیخورم،برو سون بخر

مادر: نمیشه که مهمون داریم ،تنهاشون بذارم برم؟

پسر (با گریه و فریاد): به من چه ،من سون میخوام برو بخر

مادر : بیا پول بدم خودت برو بخر

پسر (هنوزم با فریاد) : نههههه! خودت برو بخر

مادر: بذار زنگ بزنم بابات اومد سر راهش بخره.

پسر:خودت همین الان باید بری بخری

مادر سکوت کرد و پسر همچنان که گریه میکرد و داد میکشید و میگفت یالا برو  بخر

 

  همسرم رفت کنار پسر که حالا رفته بود داخل آشپزخانه و گفت:

....جان بیا ببین اینم ماست خوبیه مازیاد ازش خوردیم خوبه مثل سونه

ولی پسربچه مذکورهمچنان میگفت نه نمیخوام

بازم شروع کرد به فریادکشیدن  که من سون میخوام و لا غیر

مادر به من گفت:شما میری براش بخری؟

من:بله میرم

پسر:نه خیر خودت باید بری بخری خودت اول نخریدی خراب کردی حالا باید خودت بری 

خلاصه مادر که دیگه تحملش تموم شد گفت:

من میرم ولی بابات که اومد میگم چکارت کنه

پسر:خوب بگو هر کارمیخوادبکنه ولی پاشو برو بخر

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

فکر میکنید چرا این پسر به این شکل رفتار میکرد؟


به نظرشما چه باید کرد تا فرزندان به این شکل رفتار نکنن؟


اگر شما جای مادر این پسر بودید چه می کردید؟


لطفا" با نظرات خوددیگران را در آنچه بلدید سهیم کنید.


شاد باشید و سر افراز

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی